<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای indometacin</title>
	<atom:link href="http://indometacin.wordpress.com/comments/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://indometacin.wordpress.com</link>
	<description>for rectal use only</description>
	<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 16:46:43 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با moh444444</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1581</link>
		<dc:creator>moh444444</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 16:46:43 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1581</guid>
		<description>آفرین دارک هارت :دی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آفرین دارک هارت :دی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1580</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:15:53 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1580</guid>
		<description>دلم می‌خواد بخوابم و هرگز بر نخیزم؛ دوباره!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم می‌خواد بخوابم و هرگز بر نخیزم؛ دوباره!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1579</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:15:01 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1579</guid>
		<description>یا شاید شبیه آویز یک سیفون که وقتی کشیده می‌شه هر چی کثافت هست می‌ریزه بیرون!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یا شاید شبیه آویز یک سیفون که وقتی کشیده می‌شه هر چی کثافت هست می‌ریزه بیرون!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1578</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:12:32 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1578</guid>
		<description>بعضی از حرفا عین «کلید واژه» می‌مونن. دریچه‌ای رو باز می‌کنند که سال‌هاست بسته بوده.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعضی از حرفا عین «کلید واژه» می‌مونن. دریچه‌ای رو باز می‌کنند که سال‌هاست بسته بوده.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1577</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:09:15 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1577</guid>
		<description>به رسم ایام قدیم؛ هزاران هزار کامنت! بر یک پست بی‌معنیp:</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به رسم ایام قدیم؛ هزاران هزار کامنت! بر یک پست بی‌معنیp:</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1576</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 16:08:16 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1576</guid>
		<description>دلم می‌خواهد بخوابم و دیگر برنخیزم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم می‌خواهد بخوابم و دیگر برنخیزم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1575</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:57:28 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1575</guid>
		<description>دارم cold light of morning  گوش می‌کنم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم cold light of morning  گوش می‌کنم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1574</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:54:22 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1574</guid>
		<description>ها، یه تیکه شاعرانه هم بیام چون با حال بودش به نظرم:
«من هر روز صبح که بر می‌خیزم، هنوز توی کمدم، کتاب قربانی را دارم. هنوز نخوانده‌امش و هنوز پسش نداده‌ام بعد از گذشت این همه سال و جالب اینکه هنوز نمی‌خواهم آن را جزو متعلقات تملک شده‌ام به حساب آورم. کتابه هنوز امانت است پیش من؛ مثل خیلی چیزهای دیگر که هستند. می‌دانم که دیگر کسی پسش نخواهد خواست، پسشان نخواهد خواست، اما هنوز میل دارم آن را امانت بدانم نزد خودم. کتابه عین جان‌پیچی آسمانی، بخش از روح دوستی قدیمی یا دوستی‌ای قدیمی، را در خود دارد. دلم نمی‌خواهد لای کتابه را باز کنم؛ بیم دارم آنچه در او ذخیره شده‌است با گشوده شدنش دستخورده و ملوث، به همان سرنوشت شومی دچار شود که از به خاطر آوردنش آزرده می‌شوم. کتابه را هر روز توی کمدم نگاه می‌کنم و خاطرات عین چنگک روحم را می‌خراشد. خویشتن‌آزاری ناگریز ناخوشایند من.»</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ها، یه تیکه شاعرانه هم بیام چون با حال بودش به نظرم:<br />
«من هر روز صبح که بر می‌خیزم، هنوز توی کمدم، کتاب قربانی را دارم. هنوز نخوانده‌امش و هنوز پسش نداده‌ام بعد از گذشت این همه سال و جالب اینکه هنوز نمی‌خواهم آن را جزو متعلقات تملک شده‌ام به حساب آورم. کتابه هنوز امانت است پیش من؛ مثل خیلی چیزهای دیگر که هستند. می‌دانم که دیگر کسی پسش نخواهد خواست، پسشان نخواهد خواست، اما هنوز میل دارم آن را امانت بدانم نزد خودم. کتابه عین جان‌پیچی آسمانی، بخش از روح دوستی قدیمی یا دوستی‌ای قدیمی، را در خود دارد. دلم نمی‌خواهد لای کتابه را باز کنم؛ بیم دارم آنچه در او ذخیره شده‌است با گشوده شدنش دستخورده و ملوث، به همان سرنوشت شومی دچار شود که از به خاطر آوردنش آزرده می‌شوم. کتابه را هر روز توی کمدم نگاه می‌کنم و خاطرات عین چنگک روحم را می‌خراشد. خویشتن‌آزاری ناگریز ناخوشایند من.»</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با DarkHeart</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1573</link>
		<dc:creator>DarkHeart</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:38:50 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1573</guid>
		<description>آیا این هم از تظاهرات است؟ 
یه چیزی بود که ال کایوت برام فرستاده بود. اینجا نقل قول می‌کنم ببین ربطی به موضوع داره یا نه:
یه جور فوبیا بود درباره‌ی دلقک‌ها که من چند وقت پیش مطرح کردم و خواستار اطلاعات بیشتر شدم از رفقا. ال کایوت عزیز، یک لینک بسیار جذابی رو توی ویکی برای من فرستاد؛ لطفا با دقت مطالعه کنید، زیاد هم نیست (مقاله‌ی کوتاهی است به نسبت سایر مقالات ویکی):
 http://en.wikipedia.org/wiki/Coulrophobia

در بخشی از این مقاله اینجور آمده است:

Coulrophobia can also be said to extend to a fear of covering up one&#039;s face with paint—the idea of hiding recognisable features under a layer of facepaint can also unsettle coulrophobia sufferers.[citation needed]

فکر کنم یک بار هم متهمت کردم به اینکه دلقکی! (در همون کامنت هاو آی فاک یور فادر فکر کنم!)
----------------------------------
هر چند اینجا وبلاگ کس دیگری است و مستراح ما یا مستراح عمومی نیست، لیکن همینجا می‌گوییم که:

از دیدن چهره‌ی ماسکه می‌ترسم. وقتی همه‌ی آدم‌ها را می‌بینم که نقش بازی می‌کنند، و به قول فرهاد خیلی هم بد و ناشیانه این کار را می‌کنند می‌ترسم. همین است که دلم می‌خواهد تنها باشم. دلم نمی‌خواهد بروم به مهمانی اعضای فامیلی؛ بالماسکه‌های کسل کننده و وحشتناک. بعد احساس می‌کنم، ترسه عین سرطان، یا قانقاریا، نفوذ می‌کند توی من. همه‌ی اطرافم را می‌گیرد. از زیر در اتاقم می‌آید تو. یک روز صبح بلند می‌شوی و می‌بینی دوستت یک زامبی است که دارد روبروی ساختمان سیمانی سیگار می‌کشد. من می‌ترسم، از همه‌ی این‌ها می‌ترسم. از سرنوشت محتومم به دلقک شدگی، به تسخیرشدگی، به درخت‌شدگی و از مسخ می‌ترسم. از دیدن مسخ در دیگران می‌ترسم؛ از تصور مسخ خودم می‌ترسم. من از این چیزها متنفرم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آیا این هم از تظاهرات است؟<br />
یه چیزی بود که ال کایوت برام فرستاده بود. اینجا نقل قول می‌کنم ببین ربطی به موضوع داره یا نه:<br />
یه جور فوبیا بود درباره‌ی دلقک‌ها که من چند وقت پیش مطرح کردم و خواستار اطلاعات بیشتر شدم از رفقا. ال کایوت عزیز، یک لینک بسیار جذابی رو توی ویکی برای من فرستاد؛ لطفا با دقت مطالعه کنید، زیاد هم نیست (مقاله‌ی کوتاهی است به نسبت سایر مقالات ویکی):<br />
 <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Coulrophobia" rel="nofollow">http://en.wikipedia.org/wiki/Coulrophobia</a></p>
<p>در بخشی از این مقاله اینجور آمده است:</p>
<p>Coulrophobia can also be said to extend to a fear of covering up one&#8217;s face with paint—the idea of hiding recognisable features under a layer of facepaint can also unsettle coulrophobia sufferers.[citation needed]</p>
<p>فکر کنم یک بار هم متهمت کردم به اینکه دلقکی! (در همون کامنت هاو آی فاک یور فادر فکر کنم!)<br />
&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-<br />
هر چند اینجا وبلاگ کس دیگری است و مستراح ما یا مستراح عمومی نیست، لیکن همینجا می‌گوییم که:</p>
<p>از دیدن چهره‌ی ماسکه می‌ترسم. وقتی همه‌ی آدم‌ها را می‌بینم که نقش بازی می‌کنند، و به قول فرهاد خیلی هم بد و ناشیانه این کار را می‌کنند می‌ترسم. همین است که دلم می‌خواهد تنها باشم. دلم نمی‌خواهد بروم به مهمانی اعضای فامیلی؛ بالماسکه‌های کسل کننده و وحشتناک. بعد احساس می‌کنم، ترسه عین سرطان، یا قانقاریا، نفوذ می‌کند توی من. همه‌ی اطرافم را می‌گیرد. از زیر در اتاقم می‌آید تو. یک روز صبح بلند می‌شوی و می‌بینی دوستت یک زامبی است که دارد روبروی ساختمان سیمانی سیگار می‌کشد. من می‌ترسم، از همه‌ی این‌ها می‌ترسم. از سرنوشت محتومم به دلقک شدگی، به تسخیرشدگی، به درخت‌شدگی و از مسخ می‌ترسم. از دیدن مسخ در دیگران می‌ترسم؛ از تصور مسخ خودم می‌ترسم. من از این چیزها متنفرم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>دیدگاه‌ها برای  با moh444444</title>
		<link>http://indometacin.wordpress.com/2009/11/10/674/#comment-1572</link>
		<dc:creator>moh444444</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 16:02:05 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://indometacin.wordpress.com/?p=674#comment-1572</guid>
		<description>حتی ما تحت برهنه !</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حتی ما تحت برهنه !</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
