شانههایت را برای گاز گرفتن دوست دارم
Archive for نوامبر, 2009
نوامبر 10, 2009
شب را نخوابیدهام و خستهام. فکرم به هزار جا میرود (بیشتر سینههای عریان و کمرهای باریک) ولی چیزی یادم نیست. همهی چیزهای مهم را فراموش میکنم.
یادم میرود که باید تظاهر کنم. فراموش میکنم که لبخند بزنم، اخم کنم، عصبانی بشوم. تمام وظایفم را نسبت به شما فراموش میکنم. ولی لطفاً از من نرنجید. اگر دیدید بالای سر جنازهتان نشستهام و بیخیال تخمه میشکنم؛ اگر کسی رودههایتان را بیرون کشید و دیدید من هنوز تخمه میشکنم؛ اگر استخوانهایتان را شکستند و من بلند شدم که بروم و ذخیرهی تخمهام را تازه کنم؛ لطفاً از من نرنجید. من از رنجیدن شما، بیشتر از مردن شما رنجور میشوم.
من دوستانم را، توی ویترینهای قشنگ، توی طبقات کمد، مرتب و منظم نگه میدارم. من کاری به کار دوستانم ندارم. وقتی که دوستانم توی کمد صف کشیدهاند، میتوانم با خیال راحت به چیزهای مهمتر (سینههای برهنه و کمرهای باریک) فکر کنم. ولی دوستان من، لطفاً از من نرنجید، لطفاً ترکم نکنید. من از جای خالی شما توی کمد میترسم. جای خالی شما، مرا یاد همهی جاهای خالیِ دنیا میاندازد و من، از هیچ چیز بیشتر از جای خالی رنجور نمیشوم.
