Archive for آگوست, 2009

آگوست 26, 2009

چند روز پیش توی دانشگاه، دوباره دیدم که بچه‌ها بزرگ می‌شوند. همین حالا یادم افتاد و یکهو فهمیدم که چه حسی پیدا می‌کند پدری که دخترش بزرگ شده و به شوخی هم که شده، با او یکی به دو می‌کند.

احساس کردم پیر شده‌ام و نحیف و بی‌مصرف و همین روزهاست که بکنندم توی یک سبد و ببرندم توی بیابانی جایی ولم کنند.

آگوست 19, 2009

بعضی وقتا، یه جای کار می‌لنگه.

شایدم همیشه. شاید اصلاً این زندگی زندگی که می‌گن همینه. همیشه یه جای کارش می‌لنگه.

آگوست 8, 2009

cat