چند روز پیش توی دانشگاه، دوباره دیدم که بچهها بزرگ میشوند. همین حالا یادم افتاد و یکهو فهمیدم که چه حسی پیدا میکند پدری که دخترش بزرگ شده و به شوخی هم که شده، با او یکی به دو میکند.
احساس کردم پیر شدهام و نحیف و بیمصرف و همین روزهاست که بکنندم توی یک سبد و ببرندم توی بیابانی جایی ولم کنند.

