پیرو اینکه مهدی میگفت یکی از حماقتهایی که در اثر افسردگی بعد از زایمان ممکنه ازم سر بزنه اردواجه، محض تنوع یک مقدار بررسی کردیم که با چه کسایی میتونیم این حماقت رو شریک شیم، بعد سعی کردیم از نتیجهی حاصل متعجب شیم.
.
میخواستم یه چیزی بنویسم، به جاش اینو مینویسم که، آدم یه سری وظایف اجتماعی داره انگار. که مثلاً یه جاهایی بخنده، یه جاهایی محترم باشه، یه جاهایی وایسه ازش تعریف کنن و از اینجور کسشرا. یه سری جمعا هست که آدم باید توش نقشای مورد بحث رو بازی کنه (در کمال امتنان یا با اعمال شاقه) فک کنم یه ربطی داره به «آدم بزرگِ استاندارد بودن». یه وقتایی ولی اینجوری نیست. البته در کل دارم کس میگم، به هر حال یه وقتایی یه جمعایی حال میدن، یه جمعایی حال نمیدن. چیزی که هست اینه که، یه جمعایی، یا یه نفرایی تو یه جمعی، نقش استاندارد رو به آدم فرو میکنن.
.
یادم نیست که گفتم یا نه، رفته بودیم عروسی پسر عمو جان، دختر عمهی ابوی وسط عروسی بابای ما رو بعد n سال دید و بغلش کرد ماچش کرد. تو اون فضا، تو دهکورهی عمو اینا، دختر عمهی چادر به سر و فک فامیلِ به قول فرهاد «اسلام پیروز است» اصلاً جور در نمیومد. محبتی که دختر عمههه داشت، غیر منطقی بود، آخرین خاطرهای که از ابوی داره مربوط میشه به عهد بوق احتمالاً، ولی این همینجوری الکی دوستش داره، چون فامیلن لابد. ولی باقی فک فامیل منطقی دوست دارن، درسته که چون فامیلن دوست دارن، ولی دوست داشتنشون منطق بر میداره. یه جوری شاید بشه گفت دوست داشتن دهاتی در برابر دوست داشتن شهری (تکذیبنامه: منظور اصلاً این نیست که دهاتی قهرمان و شهری اه اه پیف پیف). بعضیا هستن که اینجوری دوست دارن، به قول یارو «بدون قضاوت، بدون محدودیت» (به نقل از بهزاد: فرانچسکو)
.
در ادامه شاعر میفرماید که:
my tea’s gone cold, I’m wondering why I got out of bed at all
the morning rain clouds up my window
and I can’t see at all
and even if I could it’d all be grey,
but your picture on my wall
it reminds me that its not so bad
it’s not so bad
I drank too much last night, got bills to pay
my head just feels in pain
I missed the bus and there’ll be hell today
I’m late for work again
and even if I’m there, they’ll all imply that I might not last the day
and then you call me and it’s not so bad
it’s not so bad and
[did0 - thank you]

