از اینجا، که خود از اینجا یافته شد، که خود از اینجا یافته شد، که خود از لابراتوار کلنگ یافته شد!
Archive for نوامبر, 2008
نوامبر 26, 2008
این رو یه آدمِ ان! تو وبلاگِ قبلیِ باگ مورن کامنت گذاشته بود، من هم الآن پیدا کردمش و اینجا نقل میکنم!
به کانون بیایید! داوطلبان به کانون بیاید. سال سومیها به کانون بیایید!
دختر خوشگلا به کانون بیایید! بچه .نیها به کانون بیایید.
برایتان برنامه مفصلی داریم.
به کانون بیایید تا از آنجا مستقیم به گاج بروید!
بلیط برگشت هم داریم.
یعنی میتوانید اول به گاج بروید و بعد به کانون بیایید و بعد دوباره به گاج رفته و زان جا به کانون بیایید.
توفیری نمیکند. به کانون بیایید یا به گاج بروید. به هر حال حرکت کنید. زیاد فکر نکنید. وقت طلاست آن را اینقدر صرف تصمیمگیری نکنید. تصمیمگیری و برنامهریزی و سایر موضوعات سخت را به ما بسپارید. شما فقط راحتترین کار را انجام بدهید. مث خر کار کنید و بعد به کانون بیایید. پیتزا بخرید. تلویزیون ال جی بخرید. ماشین مدل بالا بخرید. شما اینها را میخواهید. شما میخواهید که در رقابت علیه سایر همدستههای کثیفتان پیروز شوید. بیخیال مردمی شوید که دارند له میشوند. طبیعت به واسطه نیروی درونتان شما را برای ادامه زندگی برتر برگزیده است. اگر نمیدانید زندگی برتر چیست، به کانون بیایید تا به گا.. نه منظورم این است که به کانون بیایید تا بدانید چیست. در تمام فیلم فروشی ها زندگی برتر را داد میزنند. همین سر کوچهتان هم هر روز یک نفر میآید مدلهای زندگی برتر را جار میزند.
حتی کوچکترین رفتارهایتان را هم ما برایتان برنامهریزی میکنیم.
اصلا لازم نیست نگران لحن صحبتتان باشید؛ لازم نیست در باره ظاهرتان فکر کنید. ما مدلهای مختلفی داریم. شما انتخاب کنید. حتی لازم نیست انتخاب کنید؛ شما خود به خود انتخاب میشوید. جملات سلام و احوالپرسیتان را هم ما برایتان برنامه ریزی میکنیم. ما به شما تضمین میدهیم که تا زمان بازنشستگیتان؛ تا زمانی که مجبورتان میکنیم احساس کنید به درد مردن میخورید و دیگر وقتش است که به مسجد و کلیسا بروید و با نوههایتان بازی کنید؛ تا همان زمان هرگز به شما حتی یک لحظه هم اجازه ندهیم فکر کنید. شما خیلی ساده فقط زندگی کنید. اگر حتی نمیتوانید این کار را بکنید. باز هم ما برای شما برنامه ویژهای داریم. اگر نمیتوانید زندگی کنید؛ ما زندگی را طوری برنامه ریزی میکنیم که شما را بکند!
خوب پس هر چه سریعتر به کانون بیایید. از نفرات اول کنکور همه در کانون بودهاند. دیگه از نفر اول کنکور آدمتر کیه آخه؟ توی خر که نیستی؟ تو باید بری پهن بار کنی. تو دیگه خیلی بخوای آدم بشی میشی نفر اول کنکور دیگه؟ خوب بیا اونم اومده به کانون. پس بیخود فکر نکنید. بیخود جفتک نیاندازید. به این خوبی برایتان کانون را درست کردهایم. زود به کانون بیایید.
فردا دیر است. اصلا کلا دیر است. همین الان هم باید بدوید. بدوید به دنبال هر چیزی مهم نیست چه؟ به دنبال توپ فوتبال بدوید. کلا نایستید. ایستادن از مقدمات فکر کردن است. در این صورت شما زمان را از دست میدهید. زمان طلاست. مخصوصا برای شما. حالا به فرض برای شما نباشد؛ برای ما زمان شما طلاست. هر چه شما بیشتر فکر کنید کمتر برای ما کار میکنید. و ما هی الکی ضرر میکنیم. شما که به ضرر ما راضی نیستید؟ آخر من میخواهم بدانم شما چه طور میخواهید بدون تلوزیون 47 اینچی زندگی کنید؟ هان؟ خوب میدانید که قیمت این تلوزیون برابر 4 سال عمر شما است! پس از همین الان شروع کنید. از همین الان شروع کنید تا 4 سال عمر خود را به ما بفروشید چرا که بعدا نمیتوانید همین 4 سال عمرتان را به ما بفروشید. بعدا همه چیز به کانون میرود!
پس شما عجله کنید و زودتر از همین امروز به کانون بیایید.
من هم دیگر بهتر است تیزر نگویم و بروم به کانون.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیسسسسسسس! همه ما تو کانون هستیم!
نوامبر 24, 2008
تقصیرِ من نیست، تقصیرِ توست که چهارده سال دیر آمدهای [+]
یه جایی تو گود لاک چاک هست که چاک (به دلایلی که حالا من نمیگم که داستان اسپویل نشه!) یه مدتی نمیره پیشِ کم و فقط تلفونی حرف میزنن. بعد تو یکی از تماسهایِ تلفونیِ موردِ بحث، کم یه چیزی میگه تو این مایه که من از دورانِ دبیرستان تا حالا اینقد با تلفن حرف نزده بودم.
نتیجهگیری هم نمیکنم که کونتون پاره شه P-:
نوامبر 22, 2008
کور شویم ما اگر شب بیاییم به خوابتان برای اعتراض [+]
نوامبر 22, 2008
سر راهم مردی نشسته که زیاد حرف نمیزند و زیاد هم نمیشیند همین که من از کنارش رد میشوم او هم بلند میشود از خیابان رد میشود و بعد از عوض کردن عینک سیاهش با عینکی قهوهای از سوی دیگر خیابان با حفظ فاصله ایمنی مرا دنبال میکند. به نظر میرسد که میخواهد یکی از اعضای مهم بدنم را بدزدد ولی قبلا دستش خوانده شده. حتی پایش را هم خواندم و اتفاقاً بد هم نمینویسد هرچند دیدش پر از تپختر و غرور است و خواننده را احمقی فرض کرده که در اوج حماقت اثر این نویسنده (پای مرد) را روی صندلی اتوبوس پیدا کرده باشد و از روی کنجکاوی بخواند. نخیر آقای پای عزیز! خواننده پول داده کتاب خریده که تو تحویلش بگیری بدون هیچ جورابی.
[+]
نوامبر 21, 2008
بگذار به شکمات دست بزنم.[+]
نوامبر 5, 2008
در راستایِ پستِ برادرمون، امروز تو ویکی داشتم نتیجهی انتخاباتایِ گذشتهی آمریکا رو میدیدم، بعد یه کم زیادی رفتم عقب و بعد دیدم که برادر لینکلن جمهوریخواه بوده و پشمام ریخت D:

