نمیدونسته دلم
که پریشونی چیه، سر به گریبونی چیه
نمیدونسته دلم
شبِ بارونی چیه، گریهی پنهونی چیه
شیشهها سنگ شد و ناله آهنگ شد و
لاله دلتنگ شد و بنفشه بیرنگ شد و
دلِ من عشقو شناخت
واسه تو عقلش و باخت
واسه دیوونگیات، منِ دیوونه رو ساخت
واسه دیوونگیات، منِ دیوونه رو ساخت
و من به صورتِ «اوه! فاک!» در میام. این آهنگ رو خیلی وقت پیش میشنیدم، بچه بودم، با بابام میرفتیم خونه، بابام هم این رو میذاشت. خاطرهش قلمبه! میپره بیرون! یا شاید بیشتر یه حس. یه چیزی تو مایهی غروبایِ دلگیر، تو مایهی کلی وقت تو ماشین رفتن، یا یه همچین کسشرایی.
