دقیقاً وقتی فک میکنی ضدضربهایو هیچی نمیتونه اعصابت رو به هم بریزه، یه چیزِ کسشر اعصابت رو به گا میده! کیر تو این صدا و سیما واقعاً!
Archive for ژانویه, 2008
ژانویه 23, 2008
دنبالت راه میافتم و خوردههایت را جمع میکنم:
لبخندت را
از کلاسِ ادبیات
راهرفتنت را
از وسطِ حیاط
اسمت را،
از وسطِ شلوغیِ حاضر و غایبِ معارف
نمرهات را
از رویِ بردِ استاد
اخمت را
از جلسهی امتحانِ ریاضی یک
بالا پریدنت را از خوشی
از راهرویِ دانشکده
دنبالت راه میافتم و خوردههایت را جمع میکنم
پ.ن. این
ژانویه 22, 2008
برایت فرقی میکند که در غزه بمیرم یا دارفور؟
(یا رسالهای در منقبتِ پارسایی)
بهتر است به یک مرضِ اسم و رسمدار بمیرم، نه؟
و گرنه آخرش میگویند،
مریض شد و مرد! همین!
نه، اینطوری اصلاً خوب نیست!
قشنگتر است که بروم زیرِ ماشین، یا تویِ زلزله و زیرِ آوار؟
تویِ زلزله مردن غمانگیزتر است، نه؟ با پدر و مادر و اهل و عیال!
و گرنه هر کسی که از عمهش قهر کند
میتواند برود زیرِ ماشین!
نه؟
ترجیح میدهی از سرطانِ خون بمیرم یا اور دوز؟
ایدز مرضِ بیآبروییست، نه؟
همان سرطانِ خون از همه بهتر است!
اگر حلقآویز کنم خودم را،
دیوانهم! ضعیفم!
بهتر است لولهی دودکش مشکل داشته باشد!
هم آقایِ ایمنی به کسب و کارش میرسد،
هم تراژیکتر است!
بله، اینطوری بهتر است.
×××
برایم گریه میکنی؟
اگر در شصت سالگی بمیرم نه در بیست سالگی؟
دلت برایم میسوزد اصلاً؟
ژانویه 17, 2008
سرگرمیِ جدیدی پیدا کردهام:
تویِ دیرها، شبها میروم سراغِ راهبههایِ جوان و وقتی خوابند دست به کارشان میشوم. یا دست به پستانهایشان میکشم یا انگشت به کس و کونشان میبرم و به آه و اوهشان میخندم. فردایش هم میروم اتاقِ اعتراف و گوش میکنم که پیشِ کشیش به گناهکاریِ ذهنشان اعتراف میکنند. نمیتوانید حدس بزنید که با کمی ناز و نوازشِ من چه داستانهایی که از خوابهایشان در نمیآید. میشود صنعتِ پورنوگرافی را متحول کرد!
روحِ سرگردان بودن هیجانانگیزتر از آنیست که فکر میکردم!
پ.ن. شاید باید به فکر باشم که از نوشتههایِ اینجا بکآپ بگیرم، شاید دوستان اومدند و اینجا رو هم Report as mature کردند و وردپرس ما رو گل گرفت! خدا رو چه دیدید؟
ژانویه 10, 2008
شما برندهی یک دستگاه استاکر شدید:
وقتی از خانه بیرون میزنی،
من آن گربهام که بیخیال از کنارش میگذری.
وقتی تویِ خیابان راه میروی
من آن کلاغم که از بالایِ درخت نگاهت میکند.
وقتی از پنجره بیرون را نگاه میکنی،
مرا میبینی؟
مرا که یک گنچشکم، یا یک سار؟
من یک روحِ سرگردانم
که پشتِ درِ حمامت مینشیند و
به صدایِ آب گوش میکند
که تنت را نوازش میکند.
از بالا به پایین،
رویِ همهی انحناها.
پ.ن. این رو میخواستم تو گست بوکِ یه نفر تو Yahoo! 360 بذارم. D:
ژانویه 7, 2008
این سه تا پستِ پایینی رو قبلاً برا فرنی کامنت گذاشته بودم. امروز گشتم پیداشون کردم. گذاشتم اینجا D:
پ.ن. کیر دهنِ این گوگل و یاهو که نمیشه توشون درست سرچ کرد، مجبور شدم کامنتایِ نصفِ آرشیوِ فرنی رو تک تک! نیگا کنم تا پیداشون کنم! D:
ژانویه 7, 2008
ژاپن که بودم، یه شب، ساعت دو-سه، با رفیقمون از هتل زدیم بیرون، همونجوری با تیشرت و گرمکن، رفتیم یه چنتا خیابون اونورتر و برگشتیم.
ژاپن رو دوس داشتم، میشد تا صب بیدار موند و تا شب خوابید، وقتی یارو زنگ میزد که میخوای اتاق رو تمیز کنم میتونستی بگی کونِ لقت. میتونستی با گرمکن پاشی بری سرِ کوچه، تو رستوران بشینی، از این غذا کسشر ژاپنیا بخوری، با چوب! میتونستی ساعت سه صب بری تو خیابون قدم بزنی.
اونجا ما توریست بودیم، توریستا کسخلن، توریستا مهم نیستن، توریستا فرق میکنن. کسی از توریستا انتظاری نداره.
دوس داشتم همیشه توریست باشم، نه مسئولیتی، نه هیچی. شب تا صب بیدار بمونم و صب تا شب بخوابم. شب تا صب فیلم نیگا کنم و صب تا شب تنتن بخونم. برم غذا ژاپنی بخورم، با چوب. هر کی هم زنگ زد بگم کونِ لقت.
ژانویه 7, 2008
شما قهوه میخورید
و شما سیگار میکشید
و از رویِ فنجانتان بخار
و از سرِ سیگارتان دود
و شما بلند میشوید
و کنارِ آینه میایستید
و عکس میگیرید.
عکسِ یادگاری
با آینه
با کمد
با پیراهنِ نارنجی
و آن شلوارِ لی
که در میآورید
و از جلویِ پنجره
و از جلویِ چشمهایِ هیزِ همسایه
و از جلویِ چشمهایِ هیزِ همهٔ مردمِ دنیا
(و من)
قدمرو میروید
که برسید به آن چراغِ لعنتی
و نمایش را تمام کنید.
ولی خودتان بهتر میدانید
که شو ماست گو آن.
پس لطفاً
خودتان را لوس نکنید
و آن لباسِ سیاهِ معروف را بپوشید
و بیاید این گوشهٔ تصویر
رویِ مبل لم بدهید
و بگذارید ما به کارمان برسیم.
با تشکر.
ژانویه 7, 2008
داشتیم درس میخواندیم
نشستهبود رویِ تخت، دراز کشیدهبودم کنارش
مقداری کتاب و جزوه هم پهن بود آنرو
دستم را بلند کردم که چیزی بردارم
دستم خورد به دستش
دستش گرم بود
شاید حتی داغ
تا حالا دستت خوردهاست به دستِ یک نفر که داغ باشد؟
بعد لبهایت،
یکجوری بشوند
یک جوری انگار که میخواهند رویِ لبهایِ دیگری بروند؟
بعد فکر کنی به تماسِ دستهایتان
تماسِ دستِ او به تنِ تو
تماسِ دستِ تو به تنِ او
پوستِ برهنهتان رویِ هم
وقتی که پوست تنش گرم است
شاید حتی داغ
وقتی که پوستِ تنت گرم است
شاید هم داغ.
بعد فکر کنی که تماسِ تنتان چه خوش باید باشد؟
بعد بخواهی که با او باشی؟
همانجا، رویِ همان تخت، رویِ همان کتابها، جزوهها؟
بوسه و بوسه و تماسِ تنهایِ داغتان، پوستهایِ داغتان؟
بعد،
انگار نه انگار که دستت خورده به دستش،
بنشینی و باقی درس را بخوانی؟
تا حالا شده اینطور؟
