Archive for می, 2007

می 20, 2007
می‌گم چه‌طور بود، می‌گه مثلِ نوشته‌هایِ اتانول.
الآن دیدم، که آره واقعاً، مثلِ نوشته‌هایِ اتانول.
اول این:

تو حتی مرا به اندازه یک ساندویچ سوسیس بندری دو نونه با سس فراوون و مالشعیر هم
تو مرا به یک هات داگ
به یک فلافل
به یک گاز از آن مرغ سوخاری کنتاکی ِ رستوران سان سیتی ِ توی خیابان شریعتی که من در آن دربان هستم
من که هستم؟
به یک لیس از آن خروس قندی
یه جرعه ای اتانول96% همراه ماست موسیر و چیپس
من آبدارچی شرکت شما بودم خانم
من زمین شور ِ زمین خورده ِ زیرزمین ِ آن زیر پله ِ زهوار دررفته ِ شما بودم خانم
تو ولی مرا به اندازه یک سیگار وینستون لایت هم…
بگو دیگر
به گور دیگر
به گور به، آنکه در دور به [+]

و بعد در کامنت‌ها، پایِ یک پستِ دیگه:

من تو را به یک فنجان چای داغ در کنار شومینه در هوای سرد آن بیرون برف می‌آید و سفید
و نیز لحافی که بر روی کرسی است و زیر آن گرم و آن بیرون برف می‌آید و ساکت
و من تو را حتی با یک فیلم هندی که در آن، آن پسره آخر کار به دختره رسید و تو خود خوب می‌دانی چه مایه رشادت‌ها کرد و حتی چند باری هم که رقصیدند با هم و تازه چه مایه آدم‌های دیگر اعم از زن و مرد و از این دست که با آن‌ها می‌رقصیدند.
و تو را من در کنار شومینه یا زیر لحاف کرسی یا حتی در تخت قبرمانند گور به گورِ‌ گور به گوری گور به گور شده‌ی به گور پدر پدرسگ سگ‌پدر عوضی‌ت [+]

که ته‌ش هم می‌رسه لابد به این که «من تو را مثلِ هویج بستنی…»

به قولِ معروف، ای در ریشه‌یابیِ خود پیچیده!

می 20, 2007
آیا می‌دانید
اگر دانشگاهِ آزادِ اسلامی نبود
سه میلیون و سیصد هزار دانش‌آموخته و دانش‌جو
چه می‌کردند؟

بعدالتحریر: نوشته بودم «چه کار می‌کردند» که گویا درست‌ش این‌ه که «چه می‌کردند»!

می 12, 2007
dial up برایِ اعصاب مضر است!

می 12, 2007
به طورِ خلاصه: طرف میاد و به این گیر می‌ده، این‌م شاکی می‌شه:
خیلی علاقه داشتم با خانواده‌ی وی بیش‌تر آشنا بشوم که متأسفانه فرصتِ آشنایی دست نداد. انشاءالله دفعه‌ی بعد! [+]

می 11, 2007
هومم.
وقتی یه ربع می‌گذره و هیچی ننوشتم، یعنی همین‌و باید پست کرد و رفت.

می 5, 2007
به این صورت‌ه که
یه سریال دارن می‌دن، که با توجه به این‌که سریال‌ه یه چند وقتی هست داره پخش می‌شه. آخرین باری که سریال رو دیدم، دختره [بچه دبیرستانی] رو تو بازی هل می‌دن و یارو میوفته زمین و سرش می‌خوره به سنگ یا هرچی. می‌برن‌ش بیمارستان. الآن اومدم و می‌بینم که ننه‌ی دختره داره خودش رو جر می‌ده. از ننهه می‌پرسم که چی شده؟ می‌گه مرگِ مغزی شده. گویا می‌خوان اعضاش رو اهدا کنن.

حالا موضوع چی‌ه؟
یه فیلمی بود، که همین کار رو کرد، اول‌ش زدن پسره رو کشتن، بعد ننه باباش می‌خواستن اعضاش رو اهدا کنن و اینا. ولی نکته‌ش در این بود که اول‌ش کشتن. و مخاطب درگیرِ مسئلِ بعدی می‌شه. این کاری که در این سریال صورت می‌گیره کمی تا قسمتی متفاوت‌ه. یارو سریال ساخته، مخاطب‌ش رو درگیر می‌کنه، چند هفته، دنبالِ خودش می‌کشونه، [فکر می‌کنم، اصلاً چیزی که باعث می‌شه که سریال رو دنبال کنه یه نفر این‌ه که می‌خواد ببینه بعدش چی می‌شه] بعد، می‌زنه مادرِ شخصیتِ اصلی رو می‌گاد. یا به عبارتی، وقتی که مخاطب به طورِ کامل با سریال درگیر شد، می‌ذاره کونِ مخاطب‌ش و مادرِ اعصابِ مخاطب رو می‌گاد. یعنی کلاً کار کردش این‌ه که بره رو اعصابِ مخاطب انگار.

من الآن اومدم این‌جا که اعلام کنم، دوستِ عزیز، گارگردانِ محترم، تهیه‌کننده‌ی ارجمند، سازمانِ محترمِ صدا و سیما. کسِ ننه‌تون با این سریال درست کردن‌تون.

پ.ن. البته من از این چیزا سر در نمیارم، شاید من دارم کس می‌گم.

می 3, 2007
بعضی اوقات آدم باید نقش بازی کنه، و اون نقش اینه که یعنی من نمی فهمم… من متوجه نمی شم که تو داری برام نقش بازی می کنی، با یه لبخند و یا شاید وقتی که از دستم در میره یه پوزخند نقش بازی کردنش رو تایید می کنم… [+]

یک: این توضیحِ مناسبی‌ه که چرا اون شب همه به هم لبخند می‌زدن!
دو: فکرش رو که می‌کنم، می‌بینم خودم هم اون‌قدر‌ها رو راست نیستم.
سه: ترجیح می‌دم همه چیز ساده‌تر برگزار شه، هم دوستی‌ها، هم دشمنی‌ها. شاید زیادی ایده‌آلیست‌م.

می 3, 2007
هر کسی می‌آید،
چیزِ خوبی دارد که دلم می‌خواهد
مهربانی، لبخند، چشم یا پستان
[+]

می 1, 2007
خواب دیدم که دارم کون می‌دم.
درد داشت.