Archive for می, 2006
می 29, 2006
اواخرِ فیلمِِ اربابِ حلقهها، اونجایی که فرودو و گولوم با هم درگیر میشن.
وقتی دفعهی اول دیدم، به نظرم احمقانه اومد. وقتی گلوم و فرودو با هم درگیرن، جلویِ آتشفشان، اصلاً اتفاق بزرگی به نظر نمیرسه، مثل دعوای دو تا بچه میمونه، سرِ یه اسباببازی، در حالی که این دو تا دارن سرِ حلقه میجنگن و آخرش هم یکیشون میمیره. هرچهقدر که صحنههای جنگ باشکوه بود، این صحنه حقیر بود. (در اینجا میشه نتیجهگیریِ اخلاقی کرد که این جیفهی دنیا ارزش این کارا رو نداره و این قسم کسشعرجات)
چند وقت پیش، متوجه مطلبی شدم. که شاید یه ربطی هم به درگیریِ فرودو و گولوم داشته باشه. بعضی وقتها، وقتی که یه نفر یه حرفی میزنه، یا نظرش رو میگه، به نظرم میاد که چهقدر نظرش احمقانهاست، چه قدر عمقش کمه. اون چند وقت پیشِ کذایی، متوجه مطلبی شدم، که من هم همینطورم، که وقتی با یکی حرف میزنم، اون ممکنه بفهمه که چهقدر نظر من احمقانه است، که چهقدر سطحیه. بعضی وقتها، خودم هم میبینم، که چهقدر سطحیم. (اینجا هم میشه نتیجه گرفت که بهتره دهنم رو ببندم) اما چیزی که بهش رسیدم این نبود. این بود که، وقتی که با تمام قدش جلوم وایمیسته، میبینم که چهقدر کوتولهاست، وقتی که با تمام قدم جلوش وایمیستم، میبینم که چهقدر کوتولهم، مثل گولوم و فرودو که رو بهروی هم وایسادن.
تکبیر!
ارسال شده در | 3 Comments »
می 25, 2006
Can you hear me
Hear me screamin’
Breaking in the muted sky
This thunder heart
Like bombs beating
Echoing a thousand miles
Mine is yours and yours is mine
There is no divide
In your honor
I would die tonight
For you to feel alive
ارسال شده در | بیان دیدگاه »
می 25, 2006
هیچوقت اونقدر شعور نداشتم که بفهمم کی باید دهنم رو باز کنم، کی باید ببندم.
این صورتکهایِ مسنجر هم که هی روشن و خاموش میشن.
منم که هیچوقت نمیدونم چی باید بگم.
نه بلدم سلام کنم، نه بلدم خداحافظی کنم.
نه میدونم کی باید دهنم رو باز کنم، نه میدونم کی باید ببندمش.
هر قدمی که برداری، هر حرفی که بزنی، یا نزنی، فقط اوضاع رو بدتر میکنه.
فکرشو میکردی یه روز «دونقطهدی» هم کارکردشو از دست بده؟
دیگه هیچی مثل سابق نیست، شاید هیچوقت هم مثل سابق نشه.
میشه گفت به درک، با سه تا علامتِ تعجب، لابد به نشانهی دروغهای دورانِ پساالفنونی. به همراهِ یه علامتِ سوال به نشانهی دستهی تبر.
پ.ن. من دارم دروغ میگم، احیاناً مثل سگ.
ارسال شده در | 2 Comments »
می 25, 2006
Whether long range weapon or suicide bomber
Wicked mind is a weapon of mass destruction
Whether you’re soar away sun or BBC 1
Misinformation is a weapon of mass destruction
You could a Caucasian or a poor Asian
Racism is a weapon of mass destruction
Whether inflation or globalization
Fear is a weapon of mass destruction
Whether Halliburton or Enron or anyone
Greed is a weapon of mass destruction
We need to find courage, overcome
Inaction is a weapon of mass destruction
Inaction is a weapon of mass destruction
Inaction is a weapon of mass destruction
ارسال شده در | بیان دیدگاه »
می 17, 2006
و سوالِ اساسی اینه که، چرا اینجا اینقدر گرمه؟
و من
نشستهام اینجا
-پشتِ این کامپیوتر-
و عرق میکنم.
ارسال شده در | 6 Comments »
می 15, 2006
مثل اینکه خیلی ژرف بود، صدایِ همه در اومد ;-)
البته من هم متوجهم که انسان همهی زورش رو در لحظه نمیتونه بزنه، و اصولاً نزدیکی به کمال به طور مجانبی اتفاق میوفته، من خیرِ سرم مسئله رو یه مقدار سادهسازی کردم.
ارسال شده در | 2 Comments »
می 13, 2006
آیا اینطور است؟
من خودم حدِ کمالِ خودم هستم، به عبارتی، در هر زمان، من تا حدی کاملم، اثری که تولید میکنم، تا حدِ توانِ من کامله، نه در حد ممکن، وقتی خودم به اثرِ خودم نگاه میکنم اون رو کامل میبینم، ولی کسی که در حدِ بالاتری از کماله، نواقص رو میبینه، میتونه اثر کاملتری ارائه بده. وقتی کسی که در حد بالاتری از کماله، یا در ابعاد دیگهای کامله، با من برخورد میکنه، میتونه من رو کامل کنه. من با بازبینیِ اثرم نمیتونم اون رو (یا به عبارتی خودم رو) کاملتر کنم.
قضیه کمی تا قسمتی مشکوکه، آیا کس نگفتهام؟ ژرف؟
گفتم مشکوک، یعنی این «یکی» کی میتونه باشه؟
پ.ن. آیا حجمِ کسشعر تفتدادهشده، نسبت مستقیم با حجم کاری که باید انجام بشه داره؟ ژرفاش چهطور؟
ارسال شده در | 5 Comments »
می 11, 2006
آبِ انارِ تکدانه، آبِ زردآلویِ تکدانه، دلسترِ لیمویی
پفیلا پنیری، چیپسِ پیاز و جعفری، کرانچی (چیتوز)
بعدالتحریر: یادم رفت بگم، تردیلایِ تنوری با سسِ سالسا (فک کنم اسمش همین بود)
بعدالتحریر۲: حالا که حرفش شد، در بعضی روایات آمده، فلافل با ترشی، پیراشکیِ سوسیس.
بعدالتحریر۳: حالا که فکرشو میکنم، یه مغازه هم هس دورِ میدون انقلاب، آشِ رشته میفروشه.
ارسال شده در | 7 Comments »
می 8, 2006
آیا اینطور است؟
سعی میکنی در موقعیت برتر نسبت به دیگری (و شاید مهم نباشه که این دیگری کیه) قرار بگیری.
ممکنه سعی کنی توی نیبلز طرف مقابل رو شکست بدی، یا توی اتکس، یا حتی توی شطرنج (در صورتی که با فردی مطمئناً ضعیفتر از خودت بازی میکنی)
می تونه به صورت دیگهای باشه. وقتی برای کسی که کنارت راه میره زیرپایی میگیری، اون رو در حالت نامتعادلی قرار میدی. این دفعهی اوله. اگه قرار باشه تکرار شه، تو، به عنوان عامل، توانایی اعمال قدرت در هر لحظهای رو داری، و طرف مقابل هر لحظه انتظار سقوط رو میکشه. (به همین گونه است، فرو کردن انگشت در پهلویِ کنار دستی به قصد قلقلک)
میتونه اینجوری باشه، که وقتی کنار آبجیت میشینی، هی از رانندگیش ایراد بگیری، و هی بهش بگی که مواظب باشه، و مواردی که احتمالاً (!) خودش رعایت میکنه رو بهش یادآوری کنی.
در هر حال تو سعی میکنی در موضعِ قدرت قرار بگیری.
و البته کاملاً محتمله که بنده مطلقاً چرت بگم.
در انتها، شاعر میفرماید: «در پس هر شوخی، کینهای نهفته است.» [+]
ارسال شده در | 6 Comments »
می 7, 2006
دختری که عینک دودیش را با گوشهی چادرِ عربیش پاک میکند، نمادی از مدرنیته است؟
پ.ن. من نمودم گویا!
ارسال شده در | 2 Comments »