Archive for مارس, 2006
مارس 27, 2006
عجیبه واقعاً، اومدم اینجا یه چیزی بنویسم، هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی بود.
ارسال شده در | 3 نظرات »
مارس 23, 2006
یه سر به
این برادرِ ارزشی زدیم، کاشف به عمل اومد که گوگل ریدر هم امکانات از خودش صادر کرده
حالا ما میذاریم ببینیم چی میشه. ایشالا که خیره ;-)
شاید خدا بخواد یه وری هم با این دلیشس رفتم، از این حرکتایِ پیچیده که سپهر کرده بکنم. خدا رو چه دیدی؟
(تا موقعی که خودش نگفته بود این چیه، من نفهمیده بودم، واقعاً باعث افتخاره این همه شعور من)
ارسال شده در | بیان دیدگاه »
مارس 20, 2006
با بچهها داریم میایم خونه، میبینیم یه گربه وسط خیابون دراز کشیده، داشتیم بحث و تبادل نظر میکردیم که این این وسط چی میگه، که یه ماشین از بقلاش رد شد، اینم تکون نخورد اصلاً. بعد هم یه ماشین اومد از روش رد شد، جنازهاش پرت شد دو متر اونورتر.
گربهها هم خودکشی میکنن جدیداً؟
ارسال شده در | 5 نظرات »
مارس 20, 2006
عکس از
آمازون
بعدالتحریر: گویا بلاگ رولینگ برگشت، این دایال آپ ما هم حالش خوب نیست :-)
ارسال شده در | بیان دیدگاه »
مارس 18, 2006
Suddenly I see
This is what I wanna be
Suddenly I see
Why the hell it means so much to me
بعدالتحریر: راستی، اینجا هم بلاگ رولینگ رو فیلتز کردن :-)
ارسال شده در | بیان دیدگاه »
مارس 16, 2006
شهر بی گورستان خوش تر است.
[+]
ارسال شده در | 2 نظرات »
مارس 13, 2006
ارسال شده در | 1 نظر »
مارس 13, 2006
هست شب، یک شب دمکرده و خاک
رنگِ رخ باختهاست.
باد، نوباوهی ابر، از برِ کوه
سوی من تاختهاست.
هست شب، همچو ورمکرده تنی گرم دراستاده هوا،
هم ازاین روست نمیبیند اگر گمشدهای راهاش را.
با تناش گرم، بیابان دراز
مرده را مانَد در گورش تنگ
با دلِ سوختهی من ماند
به تنام خسته که میسوزد از هیبتِ تب!
هست شب. آری، شب.
از اینجا، البته اینجا نوشته با دل خستهی من ماند، دیدم یه جا دیگه نوشته بود سوخته، به نظرم وزناش درستتر اومد، دیوان نیما رو هم که آبجیه برده :D
پ.ن. حالا سوال اینه که من پسوردم رو عوض کنم یا نه.:D
ارسال شده در | 1 نظر »
مارس 8, 2006
اول
این، بعد هم
این، ما هم که بیجنبه، نتییجه میگیریم که ملودیک دث متال هم خوب چیزیه.
بریم این دارک ترینکوئیلیتی (یا هرچی که هست) رو بگیریم.
حاجی که میگفت خوب چیزیه.
راستی، گویا خودم رو سانسور هم میکنم.
ارسال شده در | بیان دیدگاه »
مارس 8, 2006
تو اتوبوس، یه پسره نشسته بود، یه جزوهای هم دستاش بود. فکر کردم که کنکوریه (شایدم بود) بعد فکر کردم که چه جور سوالایی تو کنکور داده بودن. چیزی یادم نیومد. بعد به خود کنکور فکر کردم. یوهو به نظرم اومد که کنکور چهقدر احمقانه بود. تکون خوردم از اینکه اینقدر احمقانه است. بعد متوجه شدم که من هیچوفت به کنکور فکر نکردهبودم. نه قبل از کنکور و نه بعد از کنکور.
نکتهی کلیدی اینه که، من، هیچوقت، تا اون موقع توی اتوبوس، به کنکور فکر نکرده بودم.
ارسال شده در | بیان دیدگاه »