Archive for دسامبر, 2005

دسامبر 31, 2005
وقتی سرت درد می گیره چی کار می کنی ؟

فرض کن امریکا بیاد آقایون رو ببره دردر ، بعدش چی ؟ کی می خواد بیاد سر کار ؟

گویا جامعه ای درایم که در حال گذار ، گویا از سنت داره به یه جایی میره ، ماتحت من ؟

امید یه چیزی نوشته بود ، در مورد اینکه انقلاب می 68 به خاطر این بود که اجازه ی ورود پسرا به خوابگاه دخترا ( یا برعکس ، شایدم هر دو ) رو گرفته بودن .

مسئله اینه ، که غرب این گذار رو کی داشته ، وقتی این گذار رو داشته ، حکومت ها طرف سنت رو گرفتن یا مدرنیته ؟ یا چون اون موقع دموکراسی اختراع شده بود به اقلیت اجازه می دادن هر گه ای می خواد بخوره ؟

اگه حکومت عوض شه ، مردم هم عوض می شن ؟ حد اکثر حکومتی میاد که طرف مقابل سنت رو بگیره ، ها ؟ ( یارو دخترش رو کشت ، تیکه تیکه کرد ، ریخت تو فرقون جلو دادگشتری خالی کرد ، یا همچی چیزایی )

نیک آهنگ یه چیزی گفته بود در مورد 1984 . یه کاریکاتور هم کشیده بود از لاریجانی که کابل اینترنت رو بریده بود و جلوی ماهواره رو گرفته بود ( گردش آزاد اطلاعات ؟ ) . گام بعدی؟ اینکه برادر بزرگتر ما رو ببینه ؟

اومدیم و اینا با هم ساختن ؟ یارو می گف همه این جنگولک بازیا برا اینه که ایران سوخت اتمی رو از اینا وارد کنه ، اینا پولش رو بگیرن . فرض کن با هم بسازن ، بعدش ؟

درد حقوق بشر و این حرفا رو ندارن که ؟ ها ؟ وضعیت ایران از برمه بدتره ؟ یا از شونصد جای دیگه ؟ فرق اش در اینه که ایران نفت داره ، و به کون اسرائیل ( حداقل تو حرف ) نظر داره . قضیه عامل خارجی رو جدی بگیرم ؟

داشتم فکر می کردم ، واقعا حکوت اینجا مشکلی دارن ؟ دزدن ، آدم می کشن . خوب ، بقیه چی ؟ بقیه حکوت ها چی کار می کنن ؟ خیلی متفاوت ان ؟ شاید همه اش به خاطر این وضعیت جامعه باشه ، جامعه ی دو پاره ؟

حکومت رو یه سیستم در نظر می گیرم . که الان در حالت پایداره . برای اینکه از این حالت به حالت دیگه بره ، فرض می کنم که باید در اولین قدم نا پایدار شه . هر چی زور می زنم راهی غیر از عامل خارجی برای ناپایداری نمی بینم . فرض می کنم ناپایدار شه ، فرض می کنم در اثر تحریم تعادل اش به هم بخوره ، مردم میان و انقلاب می کنن ؟ باز هم راهی نمی مونه ، غیر از دخالت خارجی . حتی اون اشاره ی آخر برای سقوط رو هم خودشون باید انجام بدن . راستی ، اپوزیسیون اپوزیسیون که می گن کیه ؟ کی و می خوان بذارن جای اینا ؟ رضا پهلوی یا سازگارا یا خاتمی ؟ این ورا اپوزیسیون داریم ؟ بمیرم براشون ، کلی باید بگردن نصف نفر پیدا کنن این خراب شده رو بدن دستش .

وقتی سرت درد می کنه چی کار می کنن ؟ وبلاگ که نمی نویسی ؟

من برم بخوابم .

پ.ن. این آهنگه .

دسامبر 30, 2005
پیر مرد احمق
پیر مرد الکلی احمق
پیر مرد الکلی تهوع آور
پیر مرد الکلی نفرت انگیز
پبر مرد الکلی ترحم بر انگیز

دسامبر 28, 2005
نیما داشت وبلاگ اش رو به راه میکرد ، گفتم این اوبونتو ، لوگوی کوچیک تر نداره ؟ برا مال خودم می خوام . گفت لینک بده ، گفتم نمی دم ، گفت چرا ؟ … از خودم می پرسم چرا ؟

سوال اینجاست که من چرا نمی خوام آشنا اینجا رو ببینه ؟

خوب ، اول اش ، من فکر می کردم که اینجا قراره چیزایی بگم ، که شاید خوب نباشه کسی ببینه ، در واقع ، مشاهده میشه که چندان حرفی هم زده نشده ، شده ؟

مسئله ی بعدی اینه که ، کسی که اینجا رو ببینه چی فکر می کنه ؟ نمی گه این پسره ی سه نقطه اومده این جا داره چی میگه ؟ قضیه بر می گرده به همون تصویر ذهنی .

ولی اینا واقعا مهم نیستن ، به هر حال حرف چندانی نزدم ، حرف چندانی هم برای زدن ندارم ، و نتیجه ای هم برای گرفتن نمونده ، مونده ؟ چه تصویر ذهنی ای ؟ چه کشکی ؟ چه پشمی ؟

خلوتم رو دوست دارم ، دوست دارم که تو سایه هام زندگی کنم . ولی از طرف دیگه ، خوشم نمیاد که نگران لو رفتن باشم ، اینکه یکی بیاد بگه فلانی ، پیدات کردم . بازی خوبی نیست این قایم موشک ، و دم خروس هم که از شصت کیلومتری معلومه ، حالا شاید به عقل هیچ کدومشون نرسیده باشه که مثلا یه سرچ کوچولو تو بلاگ رولینگ کنن ، یا اصلا براشون مهم نبوده . ولی ، من که حوصله ی قایم شدن ندارم ، دارم ؟

بعضی وقتا به نظرم میرسه که باید پوست انداخت ، ولی بعد پشیمون می شم . بعضی وقتا می بینم که چقدر به آخر این وبلاگ نزدیکم ، بعضی وقتا هم نه ، ولی در هر حال ، این دور روز زندگی ارزش این حرفا رو نداره ، داره ؟

من اعتراف می کنم ، که یه سگ کثیفم . به چیزی که هستم افتخار نمی کنم ، هر چند ، اونقدری هم که باید خجالت نمی کشم .

پ.ن. همیشه همین طوریه ، لینک میدی و منتظر میشی تا شمارنده های مهربون کارا رو درست کنن .

دسامبر 23, 2005
می خواستم دوتا چیز بگم ، یکی این که شب مادر رو خوندم ، و اون یکی رو یادم رفت .

پ.ن. حتی می شه گفت چیز های دیگه ای هم بوده که یادم رفته . جایشان خالی ، و یادشان گرامی .

بهانه های کوچک خوشبختی

دسامبر 19, 2005
یه وقتی ، اینکه بشینی با یه نفر کسشر بگی کلی روحیه ات رو خوب می کنه ، حتی اگه یه چت باشه ( یا شاید ، بالاخص اگه تو چت باشه ) ( کار به آرزوی مرگ برای پدر و مادر رسید ، و با رسیدن به مبحث شست و شو و پخت و پز منتفی شد )

و البته چون در حال حاضر کسی نیس کسشر بگیم ، پریودم اود کرده . ( البته دلایل دیگه ای هم داره که بگذریم )

گفتم کسشر ، این رو دیدم کلی خندیدم

این دوپای کونی هم دوباره وبلاگ را انداخته . لینک اش رو هم عالیجناب آنتایتلد رها سازی کردن . مبارکه انشاء الله !

یکی از بچه ها می گفت ، این Ave که میگه تحت لیسانس پیتر اند جرج انگلستان ، این پیتر اند جرج یه شرکت ایرانیه تو انگلیس ، اصلا هم معروف نیست . یه چیز دیگه هم دیدم که از همین استراتژی استفاده می کرد که یادم رفت . :D

راستی این رفیق ما پال مال گرفته بود ، یاد این ابولهب جاکش افتادم ( تنها کسی که تو حجاز پال مال می کشید ) ایشالا من ام یه روز هم می کشم زنگ میزنم به اش ببینم زنده اس یا سقط شده . ( حاجی ، اگه این جا رو می خونی ، کیر دهن ات )

در آخر ، هواستون رو جمع کنین ، همسایه تون رو دزد نکنین .

همین دیگه .

سیستم دفاع ضد موشکی ؟

دسامبر 14, 2005
پیش نوشت : به قول گلناز ، بیماری ِ مزمن ِ مردانه ی ِ گریه ممنوع

یکی ( بوزک ؟ ) نوشته بود ، « هوا کیریه ، کون لخت نرین لب پنجره » یا یه چیزی تو این مایه ها .

پست محمد رو می خونم ، به نظرم میاد که قشنگه ( حتی خیلی قشنگه ) بعد می ترسم که بگم قشنگه . فکر می کنم که نمی دونم در چه شرایطی نوشته شده . شاید چیزی که به نظر من یه متن ادبی قشنگ میاد ، برای نویسنده اش خیلی مهم تر از این حرفا باشه ، شاید واقعا فردا تنها باشه ( خدا رو چه دیدی … )

فرنگوپولیس (؟) یه چیزی نوشته بود ، که نمی دونم n سال پیش ، تو یه روز که هوا بیش از حد آلوده بود ، رادیو میگه کسایی که مشکلات قلبی ریوی دارن نیان بیرون ، مامانه می خواد جلوی رفتن باباهه رو بگیره ، ولی باباهه میره و اون روز تو یه تصادف رانندگی کشته میشه . اون روز بارون سیاه اومد ، طوری که شیشه های ماشین مامانه سیاه شد . روایت ادامه پیدا می کنه و به جاهایی می ره که به من ربط نداره . وقتی خوندم ، به نظرم رسید که چه تعبیر قشنگی ، میشه نگفت که طرف مرد ، فقط بگی برنگشت و بعد بگی که بارون سیاه اومد . بعد فکر می کنم که طرف باباش مرده ، بعد تو به صنایع ادبی فکر می کنی ؟

چیزی که برای تو معنی خاصی داره ، می تونه برا بقیه هیچ معنی ای نداشته باشه . چیزی که برای تو مقدسه ، برای بقیه معنی ای نداره . ( به نظرم صحنه ی بدیه ، وقتی یه نفر حرفی میزنه ، که براش مهمه ، و بعد همه هرهر به اش می خندن ، حرف اش براشون بی معنی اه ، فکر می کنن که یارو فکر می کنه چه حرف مهمی میزنه ، و در جواب یه شیشکی ول می دن . در حالی که حرف مهمی اه ، برا خودش حرف مهمیه )

سارا یه چیز نوشته بود ، در مورد اینکه وقتی یه تیکه از درونت رو نشون می دی ، این خطر وجود داره که یکی بهت بگه این طوری نیست ، یا همچی چیزی . برهنه شدن آدم رو بی دفاع می کنه . یه حرف دیگه هم زد ، گفت وقتی سر حالم خودم هم می خندم .

چیزی که واقعا برات مهمه رو به کسی نشون نده ، حقیقت رو به زبون نیار . فقط دروغ ها رو باید نوشت ( یا چیزایی که بشه به اشون خندید ، حرف جدی نباید زد ) نباید برهنه شد . باید همه چیز رو انکار کرد . باید فقط چیز هایی رو نوشت که وقتی سر حالی بتونی به اشون بخندی ( به عنوان مثال ! ) حرف های واقعی رو رو کاغذ باید نوشت و بعد سوزوند . فقط دروغ هان که میشه منتشرشون کرد .

و در آخر ، هوا سرده ، خودتونو بپوشونین نچاین .

پ.ن. رحم الله من یقرأ فاتحه مع الصلوة

بعدالتحربر : و احتمالا یه سری چیزای دیگه که کم کم یادم میاد ، لابد تکبیر .

2*2 = 7

دسامبر 13, 2005
سوال داده ، ثابت کنید در هر درخت ، تعداد رئوس از درجه ی یک کوچکتر مساوی اینه (n(Delta -2) + 2)/(Delta-1) که Delta ماکزیم درجه در رئوس گراف و n تعداد رئوس ، سر چلسه دو ساعت زور زدم نتونستم حل اش کنم ، جواب ناگهان دیشب کشف شد :

k را تعداد رئوس از درجه ی یک قرار می دهیم
(n(Delta-2)+2)/(Delta-1) >= k
=>
n*Delta -2n +2 >= k*Delta – k
=>
Delta*(n-k)+k >= 2(n-1)

عبارت آخر بدیهی است . و گویا قراره نتیجه بگیریم من یه خنگ خرفت ام ، دلسوزی های شما با آغوش باز پذیرفته میشه .

feelin’ way too damn good !

دسامبر 13, 2005
1) Hush … [+]
2) dedicated to little me [+]

اما در مورد دومی ، ما همه دنبال کسی هستیم که ما رو دوست داشته باشه ، و اینکه ما اعتماد نداریم مسئله رو تغییر نمیده ، فقط بد تر می کنه . هیچ وقت هم حل نمیشه ( داشتن کسی که بپرستی جای خالی کسی که دوستت داشته باشه رو پر نمی کنه ، می کنه ؟ ) ( البته انسان توانایی های بسیاری دارد ، باور کردن دروغ ها ، ندیدن حقایق ، دروغ گفتن به خود ، فراموش کردن حقایق ، یعنی در کل میشه اعتماد کرد ، میشه شک نکرد ، انسان اصولا اشرف موجودات است )

اما ترس …
ترس ، مانع میشه که حرف بزنی ، مانع میشه که عمل کنی . ترس مانعه . ولی مگه ترس بی دلیله ؟ مگه واقعا این طور نیست که حرف زدن تو باعث خراب تر شدن اوضاع میشه ؟ مگه این طور نیست که عمل تو اوضاع رو بدتر می کنه ؟ مگه بدترین حالت از حالت فعلی بدتر نیست ؟ ( سوال بی ربط : یعنی حالتی از حالت فعلی بدتره ؟ )

توی کیمیاگر ( آره بابا ، پائولوکوئیلو هم می خونم ) یه فروشنده بود که می خواست بره مکه ، وقتی به حد کافی پول در آورد نرفت ، نمی تونست آرزوش رو رها کنه . می ترسید به آرزوش برسه . دقیقا به همین صورت نیست . وقتی فقط یه آرزو داری ، نمی تونی به از دست دادن اش ریسک کنی ، این که به آرزوت نرسی ، می تونی ؟ شایدم جور دیگه باشه ، فقط یه ترس ساده از شکست باشه .

پی نوشت 1 : لعنت به پوریا ، لعنت به دوست پوریا ، لعنت به همه ی کلاس های ادبیات ، من پیشنهادم رو می خوام ( من پیشنهادم رو می خوام ؟ کی ؟ من ؟ )
پی نوشت 2 : و البته لعنت به وقتی هوا تاریک میشه .
پی نوشت 3 : و در آخر ، لعنت ، لعنت به طور کلی .
پی نوشت 4 : و البته من گلوله رو ترجیح می دم . دراماتیک تره ! :-*
پی نوشت 5 : کسی نیست بیاد کون ما بذاره ؟

بعد التحریر : یه چیز یادم رفت :
:D

دسامبر 11, 2005
“ما همان چیزی هستیم که بدان تظاهر می کنیم ، پس همیشه باید مواظب باشیم ببینیم به چه چیزی تظاهر می کنیم . ” ( مقدمه ی شب مادر ، کورت ونه گات جونیر )
و
” تیم برتون گفته هر مردی شبیه قصه هایی میشه که تو زندگیش تعریف کرده .” [+]

” تظاهر هایی هست که به دردمان می خورد .
مثل شمایی که حرف های روشن فکری می زنید ،
مثل منی که حرف هایتان را تایید می کنم . ” [+]

” من دلم می خواهد که تو بدانی که از تو پنهان می کنم … من می خواهم که تو بدانی که نمی خواهم احساساتم را بیان کنم: این است پیام من به آن دیگری. پیش می روم و ماسکم را به انگشتی نشان می دهم: ماسکی را که بر روی احساسم می گذارم و با انگشت احتیاط و تزویر این ماسک را بر می گزینم. ” [+]

این هم در باره ی ترس [+] ( البته شاید دقیق نباشه ، کل حس رو منتقل نکنه ، فقط یه مقدار دچار همذات پنداری شدم )

“یه سری آدم معمولی
از کنار هم رد شدیم فقط

احساس تنهایی می کنم .” [+]

این آهنگه هم قشنگ بود :-*